بیقرار
گریزان وهراسانی،چرا اینگونه حیرانی؟
هدف را در چه میبینی؟ که این گونه شتابانی
بیا لختی تٱمل کن! به رفتارت تعقٓل کن!
نمی خواهی فرودآیی از این مرکب که تازانی؟
نیاکان را نگاهی کن! جهان را در نوردیدند
چه حاصل بود آنان را به جز مشتی پشیمانی؟
عجولان با طمع ورزی ز خوانِ داده بگذشتند
قناعت چون ز کف دادی، تو از خیل حریصانی
گر آرامش رفیقت نیست چه سود از گنجِ روی گنج شود روزی نصیبِ غیر، تو هم چون یک نگهبانی
بیا با خود رفاقت کن ،به داده شکرِخالق کن
پناهت چتر حق باشد، چه غم از سیل و طوفانی؟
نشاید حال تو گردد به حالی احسن اما گر
ولع در نفس سرکش با ورع همراه گردانی