بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان -- این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

داغ شیرین

در ظلمتی افتاده ام ،می جویم آن مهتاب را !

 چون من نداند هیچکس، قدر هوای ناب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

پابند مهرش بوده‌ام و از داغ عشقش سوده‌ام

 مشتاق اهدای تنم ، ِبستان ز من این قاب را!

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

دور جهان را گشته‌ام، آمال‌ها را هشته ام 

چشمان رنجیده دلان، کی می‌پذیرد خواب را؟

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

در این بیابان بلا ،حکمت چه باشد این جفا؟

ای مهربان از رحمتت، بگشای دیگر باب را!

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

اندر میان موج‌ها از قعرها تا اوج‌ها

 نوحی بباید تا کِشد، این رفته در غرقاب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

مشتاق دیدار توام ،هر سو ببارد درد و غم  

چون می‌توان ناکام کرد، یک عاشق بی‌تاب را؟

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

از ماه رویان باختیم ،وز چهره‌شان بت ساختیم 

بر حال این تشنه لبان، دعوت کنید میراب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

هر دم که گردم هوشیار ،از زخم‌های روزگار 

بینی به جای اشک‌ها، بارانی از خوناب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

هرجا به دنبالم کشید، بر قامتم پیله تنید

 آخر نکرد مهمان خود ،یک میوه ی خوشاب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

دیگر گذشت وقت صیام،از ماه نو آمد پیام

ای ساقی بگرفته جام ،برکش شراب ناب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

از بس که طنٌازی کند ، با روح من بازی کند

 ترسم رباید از کفم  هم دین و هم محراب را

حشمت الله محمدی ( بی همراز)