سفر
آمد به پایان این سفر، در حیرتِ اهلِ نظر
گویا به غفلت طی شده، این راهِ پر خوف و خطر
امواجِ دریا رام شد، زورق به ساحل تکیه زد
این انتهای قصه و آغاز یک راه دگر
گفتی منم ،پیل افکنم، نقصان نبینی بر تنم
بنگر چنان درماندهای، بر مور نتوانی اثر!
آغاز این ره گریه بود، پایان کارش نیز هم
در محبسی پر از عذاب، سودت چه باشد جزضرر؟
محکومِ دستِ سرنوشت، مصلوبِ تعیینِ سرشت
در آمدن و از رفتنت، بی اختیاری ای بشر!
شوقش ندانستم چه بود؟ فخرش ندانستم کجا؟
وقتی به جایی می رسی ،که از قالب خود بیخبر