بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان -- این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

حیرانی

چه کردی با دلم ساقی که خود از خود گریزانم

نه می بخشم  خودم را و نه از بی خود پشیمانم

 

گهی سودای می دارم، گهی ساقی بیازارم

میان خوردن و روزه، اسیر دست شیطانم

 

دمی از حق کنم تمکین، گهی ناحق شود آئین

کدامین ره مرا تضمین، خودم زین کار حیرانم

 

شبی با زاهدان شد طی، شبی با مطربان و می

ز دست خُلق گونه گون، پریشان پریشانم 

 

کنم همت که خود باشم، خودی ناب و بدون رنگ 

ولی از جمع آدم ها ، پذیرم رنگ و لغزانم

 

من از این غیر خود بودن، نباشم لحظه ای راضی 

پسند روزگار است و از این رسمش گریزانم 

 

گهی با صدق و یکرنگی بسوی غیر دست آرم 

ولی از زخم جا مانده به روی دست، نالانم

 

خوشا روزی صفا و صدق بگردد شهره ی بازار 

چو صبرم نیست تا آن روز، به فکر خط پایانم