فراق
دمی رخ را نمایان کن، که این هجران رسد آخر
پس از آن گو، نفس هایم، سرآید لحظه ای دیگر
از این چشم انتظار ی ها، نحیف و ناتوان گشتم
براین درمانده رحمی کن، نما رخساره در منظر
اگر این درد هجران را سپارم در دل الوند
برآرد آه جانسوزی، و زین غم می شود پَرپَر
تمام هستی ام دادم که خود را در تو دریابم
همه هستم فدای تو، نگاهی سوی من آور
بدنبالت فرا خواندی تمام عمر و می ترسم
رسد این ره به پایان و دهی یک وعده ی دیگر
گر از عمری جفا دادن، ترا آنی وفا باشد
تمام عمر خواهد ماند، دوچشمم خیره سوی در
سراغم را اگر خواهی بیا در کوی میخانه
پس از آن، کس نمی بیند، مرا با دیدگانِ تر
بهشت عدن را گویند هماناکوی دلدار است
گَرمَ مهمان کنی آن جا، بهشتم را دهم یکسر
ندانم کی رسد پایان، فراق یار و اما من
به امید وصال او ، غزل هایم کنم از بَر
چو صبرم را محک خواهی، دهم تضمین جانانه
از این طاقت که من دارم، ز ایّوب هم شوم برتر
اگر از روی لطف خود، دعایی بهر من خواهی
بفرما موعد وصلش، نماند تا دم محشر
حشمت الله محمدی
۱۵مرداد ۱۴۰۲