بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان -- این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

بخت و اقبال

می سوزم و می سازم با بخت بد اقبالم

دردا که نشانی کس، نگرفت  ز احوالم

 

هرکس به مرادِ خود نائل شد و امّا من

وامانده و سرگردان، در حسرتِ آمالم

 

این چرخ جفا پیشه در طالعِ من ننوشت

جز رنج و غم و محنت، در نامه ی اعمالم

 

آن روز که بخشیدند سهم خوشی هر کس

گویا احدی برچید، شادی ز چنگالم

 

گاهی سپردم دل بر یاری نزدیکان 

افسوس که سعی خود کردند به اغفالم

 

بسیار نمودم جهد بر چرخش این طالع 

آخر به فنا دادم امیّدم و امیالم

 

هر درد و غم و رنجی روزی برسد پایان 

تنها غمِ من یک عمر، بسته است پر و بالم

 

آن کس که نمی فهمد، اندوه، چه بامن کرد؟ 

کافیست که دمی آید، به  دیدن تمثالم

 

گر دفتر عمرم را  پایان بدهد ایزد

آنگه منِ "بی همراز"  شاداب و سبکبالم

 

حشمت الله محمدی (بی همراز ) 

همدان مهر۱۴۰۲