بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان -- این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

دریاب مرا

 بُگذر زِ  اما و اگر ،حال دلم را شاد کن!

می سوزم از هجران ،بیا، ز ین یاد رفته،یاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

ترسم به بالینم رسی، آنگه که از جان فارغم

ویرانه ی دل را دمی،با مَقدَمت ،آباد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

رسم جوانمردی کجا ، دلداده ای را سوختن؟

بر آتشم  آبی فشان، عشقی ز نو بنیاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

یک ره، شبیخونی بزن ،بر قلعه ی زندان تن

در این قفس پوسیده ام، جان را ز تن آزاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

خواهم پرستارم شوی، آنگه که از درد عاجزم

آنی به بالینم رِس و ، روح حزینم شاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

دانی گرفتارت شده ،این قلب سودا دیده ام؟

صحرای تَفتانِ دلم ،پُر از گُل و شمشاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

این لحظه ی آخر مخواه، بی تو جهان بدرود گفت

در کلبه ی خاموش من ،بانگ جَرَس فریاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

حشمت الله محمدی ( بی همراز)

زمستان ۱۴۰۳-همدان