بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان -- این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

بیقرار

 

گریزان وهراسانی،چرا این‌گونه حیرانی؟

هدف را در چه می‌بینی؟ که این گونه شتابانی

 

بیا لختی تٱمل کن! به رفتارت تعقٓل کن!

نمی خواهی فرودآیی از این مرکب که تازانی؟

 

نیاکان را نگاهی کن! جهان را در نوردیدند

 چه حاصل بود آنان را به جز مشتی پشیمانی؟

 

عجولان با طمع ورزی ز خوانِ داده بگذشتند

قناعت چون ز کف دادی، تو از خیل حریصانی

 

                                   گر آرامش رفیقت نیست چه سود از گنجِ روی گنج                                   شود روزی نصیبِ غیر، تو هم چون یک نگهبانی

 

 بیا با خود رفاقت کن ،به داده شکرِخالق کن

 پناهت چتر حق باشد، چه غم از سیل و طوفانی؟

 

نشاید حال تو گردد به حالی احسن اما گر

ولع در نفس سرکش با ورع همراه گردانی

 

 شنیدی لاتَخَف را ، پس دل و جانت بدو بسپار

 چو دل دادی به تقدیرش، به لا تَحزَن، تو شایانی

امروله

به امروله آن نامدار کهن

بُوُدنام او افتخار وطن

 

نمایم سلامی ز اعماق جان

بر آن سرو قامت، بلند آشیان

 

چو دیدی نخود چال، بر بام او

به زیبایی اش، قله ای را مجو 

 

چه بسیار مردم در این کوه پاک

نمودند سیر و، برفتند بخاک

 

ولی نامشان تا زمان قرار

بر امروله ثبت است و شد ماندگار

 

همه جای جایش گل و بوته است

گل لاله ی واژگون، چشمٍ مست

 

صدای  غزلخوانی کبک و سار

دمادم بگو‌ش آید از کوهسار 

 

‌بوجد آیی از این همه باغ و گل 

تو گویی بهشتی است به مقیاس کل

 

هرآنچه بگویی ز وصفش کم است 

به امروله قامت، به تعظيم خم است 

 

زمستان ۱۴۰۱

🌹🌹🌹🌹🌹🌹

عشق و عقل

عشق را هرکس کند معنا، معما می شود

صد هزاران نکته در این واژه پیدا می شود 

 

هرکسی از ظن خود نامی نهد او را و لِیک

درمصاف عشق بازی، مشت ها وا می شود 

 

بحر ناپیدای او را کس نداند عرض و طول 

بی خبر از وادی عشق، غرق دریا می شود

 

جمله می‌بینند خود را لایق جولان عشق 

مدعی هم چاره را از عقل جویا می شود

 

راه عشق و جاده عقل نیستند هم راستا 

کس نداند این حقیقت، زود رسوا می شود

 

عاشق دلداده را باشد سری پر شور و شر 

 وانگهی عاقل اسیر بیم دریا می شود 

 

در مرام عاشقان سنجیدن و تحلیل نیست 

هر که با تحلیل آید سخره ی ما می شود 

 

"گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن"

بشکنی چون این قفس را جمله معنا می شود 

 

مانع پرواز ما جز قالب بی روح نیست 

آن که دانست این معما، نیکْ عقبی، می شود 

 

حشمت الله محمدی (بی همراز ) 

 نهم تیرماه ۱۴۰۲ 

مادر

مظهر مهر و عطوفت، مادر است 

چشمه ی فیاض رحمت مادر است 

 

گر بخواهی سمبلی از لطف حق 

برترین الگوی خلقت، مادر است 

 

نیست مانندی برایش در زمین

اسوه ی پاکی و عفت ، مادراست

 

مهر را هرقدر بهایی باشدش

مهربانتر هم  ز رأفت ، مادر است 

 

گر سخاوت را بجویی در جهان

مخزن لطف و شفقّت ، مادر است 

 

در بزنگاه های سخت روزگار

حل کند مشکل، به حکمت، مادر است 

 

وای از آن روزی بیافتی در خطر

می شود خود پیشمرگت، مادر است 

 

قلب او را بارها بشکسته ای

باز گیرد حالِ قلبت، مادر است

 

گُم شدی گر لحظه ای از چشم او

 می شود دیوانه بَهرَت، مادر است

 

می کنی حاشا ندارم مشکلی 

بیشتر پرسد ز دردت، مادر است

 

گر بنالی لحظه ای از درد خود

جان کند قربان دردت، مادر است

 

هست بخشش را حدودی در عمل

آن‌که بی حد، بخشدت، او، مادر است

 

بارها دل را بر او خون کرده ای

باز  جوید وضع و حالت، مادر است

 

گرچه می کردی پریشان خواب او

می شود غمگینِ خوابت، مادر است 

 

آن که دادی پاسخش را تند و تیز

بعد او، مانی تو خِجلَت ، مادر است

 

نصّ قرآن است، جوابش "اُف" دهی

می دهد ایزد عذابت، مادر است 

 

بی نهایت گر شوی قربان او

مانده ای در ردّ دَین ات، مادر است

 

حشمت الله محمدی (بی همراز )

شهریور ۱۴۰۲

ایستگاه آخر

دلا باور نما که محشری هست

حساب و دفتر و پرسشگری هست

 

قطار زندگی خوش می خرامد

بدان که ایستگاه آخری هست

 

مسیری خرم و سرسبز بینی

نهایت این چمن را اخگری هست

 

مشو غره به این اندام و بازو

برای هر یَلی زور آوری هست

 

نباید پا نهی در کوره راهی

که بیم رهزن و عصیانگری هست

 

عروس دلفریب و پست دنیا

برایش طالب عاشق تری هست

 

بپرهیز از ستم بر زیر دستان

ورای هر سری بالا سری هست

 

مشو غافل از این دیر مکافات

چو بد کردی برایت کیفری هست

 

بپوشان عیب و اسرار خلایق

برای راز تو افشاگری هست

 

لباس عافیت آن کس بپوشد

دلش طاهر ز هر عیب و شری هست

 

 حشمت الله محمدی (بی همراز)

بخت و اقبال

می سوزم و می سازم با بخت بد اقبالم

دردا که نشانی کس، نگرفت  ز احوالم

 

هرکس به مرادِ خود نائل شد و امّا من

وامانده و سرگردان، در حسرتِ آمالم

 

این چرخ جفا پیشه در طالعِ من ننوشت

جز رنج و غم و محنت، در نامه ی اعمالم

 

آن روز که بخشیدند سهم خوشی هر کس

گویا احدی برچید، شادی ز چنگالم

 

گاهی سپردم دل بر یاری نزدیکان 

افسوس که سعی خود کردند به اغفالم

 

بسیار نمودم جهد بر چرخش این طالع 

آخر به فنا دادم امیّدم و امیالم

 

هر درد و غم و رنجی روزی برسد پایان 

تنها غمِ من یک عمر، بسته است پر و بالم

 

آن کس که نمی فهمد، اندوه، چه بامن کرد؟ 

کافیست که دمی آید، به  دیدن تمثالم

 

گر دفتر عمرم را  پایان بدهد ایزد

آنگه منِ "بی همراز"  شاداب و سبکبالم

 

حشمت الله محمدی (بی همراز ) 

همدان مهر۱۴۰۲

عزلت

می روم از جمع تان ای مردمان

تا بگیرم اندکی آرام جان 

 

آن چه از جمع و جماعت یافتم

جملگی بودند آزار روان

 

هرکه از تن ها برید و دور شد

یافت راهی نو به سوی آسمان

 

آفت جانم هیاهوی شماست

کاش در تنها بگیرم آشیان 

 

آنچنان از جمع تان عاجز شدم 

می گریزم سوی کینی باوه خان1 

 

نام هر کس طرح شد در اجتماع

سیل غیبت سوی او گردد روان

 

گر جماعت مظهر یداله است

پس چرا مسخ اش نمودیم این سان؟ 

 

ای بسا انسان که از جمع شما

کنج عزلت را گزید، باشد امان

 

جمع انسان ها جمیع رحمت است

گر صفا و مهر، باشد، رسم شان

 

حشمت‌الله محمدی (بی همراز ) 

شهریور ۱۴۰۲

1.نام باغی در دامنه های کوه امروله

شکایت ها

شبی بر درگه خالق بساط شکوه گستردم

‌همه راز نهانی را برایش جلوه گر کردم

 

بگفتم از جدایی ها از آن افغان عاشق کش

همان دردی که عاشق را جدا سازد ز خوابی خوش

 

بگفتم از دورویی ها و ز آنانی که صدرنگند

بظاهر یار غارند و بباطن در پی جنگ اند

 

بگفتم از ملامت گر، زبانی که بیآزارد

بکارد تخم بدبینی، مصیبت ها به بار آرد

 

بگفتم از قساوت ها، کسانی که شکستند دل

ز نفرین شکسته دل، شدند در این جهان غافل. 

 

بگفتم از فریبایان از آنان که دغل بازند 

همان گندم نمایانی که جو را به تو اندازند

 

بگفتم بیوفایان را  که آنی عهد می بندند

و در وقت ادای عهد، به ریش خلق می خندند 

 

بگفتم ناسپاسان را که بر یک سفره بنشستند

 نمک را خورده و آخر، نمکدان نیز بشکستند

 

 بگفتم زین پلشتی ها که از مخلوق می بیند

بجای کیفر و حدّت، چرا لبخند می چیند؟ 

 

بگفتا شکوه کوته کن، ز جمعی که در این سودا

گرفتند ارزنی دنیا و بنهادند وصال ما

 

ح. م (بی همراز ) 

                                                                                                                                               تابستان ۱۴۰۲     

مسکو

مسکو ای زیبا گرادِقاره ی اوراسیا

ای که نامت جاودان تا این جهان باشد به پا

 

مسکـو ای زیبا گراد،ای شهررؤیایی من

سرزمین لاله و گل، خطه ی سروچمن

 

باغهایت باصفا و دشتهایت بی نظیر

جنگل سرو صنوبر پر ز ببر و گور وشیر

 

گرنباشی توبهشت،یارب بهشت ات چون بود

لحظه ای ممکن نباشد یادتو از دل رود 

 

گشت کشتی ها به روی رود پر آواز تو

کی ز یادم می رود آن صحنه های ناز تو

 

مانده ام در وصف ایزمایلوفسکی و پابیدها 

پر بود آثار زیبا، واستوچنی و آن موزه ها

 

من کنار رود پرآبت نگشتم هیچ سیر

حتم دارم هرکه باشدهم نگردد هیچ پیر

 

درشمار هرگز نیاید بوستانهای قشنگ

هرطرف رو می نمایی گلعذاری رنگ رنگ

 

غرق حیرت می شدم از آن همه زیباییت

ازفضای چشمه مریم و ز نقشه ی رؤیاییت

 

باغ الکساندر، ودنخا یا نووی چرموشکی

بس محالست گر بیابی چون کرملین کوشکی

 

آمدم میدان سرخ و محو سنت باسیل شدم

وز نگاه کاخهایت حظ وافر برده ام

 

قبرلاهوتی کنار  مدفن نام آوران

خود گواهی میدهداز رتبه ایرانیان

 

من ندیدم جز صفا از مردمان آن دیار

تا ابد باشند شاد و برقرار وپایدار

کودکی هایم

 

گاه یاد عصر ماضی می کنم

با خیالم عشق بازی می کنم

 

می روم تا خاطرات دور دست

لحظه های گاه بالا، گاه پست

 

کودکی هایی که باید خوش بُدند

لیک با اندوه و حسرت پر شدند

 

حسرت یک دست گرم ومهربان

حسرت بابا که باشد پاسبان 

 

حسرت یک جامه ی نو، وقت عید

دیدن هم، لذت یک بازدید

 

حسرت جوراب وکفش باکلاس

دادن پُز، رخ کشیدن با لباس

 

آرزوی چهره و دست لطیف

سکه ای نو داخل هر جیب کیف

 

حسرت یک سفره ی خوش آب و رنگ

چیده باشد با غذاهای قشنگ

 

جای گونی، باشدت یک کیف نو

حلقه هایش بسته باشد از جلو

 

گرشود زنگ نقاشی در کلاس

پیش این وآن نخواهی، رنگ خاص

 

وصله ای دیده نباشد در لباس

گر ترا خواهند پایین کلاس

 

هیچ استادی نپرسد، بچه ها!

چیست اکنون شغل بابای شما؟

 

یا اگر پرسد نباشد در میان

کودکی با داغ بابا،  روی جان

 

کاش می شد بی غم و آزاد بود

چون قناری، نغمه های نو سرود

 

کاش دنیا بود طاهر، مثل آب

جز محبت نشنوی از کس جواب

 

حکایت آتش

آتشی در سینه دارد این تن رنجور من 

عاقبت بر عرش بنشاند، دل پر شور من

 

هُرم این آتش حکایت می کند از داغ جان 

هرطرف گیرد زبانه از غمی دارد نشان 

 

رنگ زرد شعله هایش زردی روی منست 

هرچه خاکستر نماید منشاء خوی منست

 

آفرین برآتشی که بانگ دل را سرزند

رازهای خفته در انبان دل را پر زند 

 

گوش کس خواهان آه و ناله های من نبود 

آتش آمد دردها را برد و خاکستر نمود

 

اینک افتادم درون خاکسار عمرخویش

می فشانم برسرم فارغ ز هر آلام و نیش

 

آرزو دارم نبینم سردی این روزها

تا که پایانی نباشد بر سماع و سوزها

 

بزم من در سوزش گسترده ی این آتش است 

منع آتش چون نمایم، اقتضای ذاتش است 

 

من شدم پروانه و او حال من را دیده است 

ماجرای سوختن در گرد شمع بشنیده است

 

دیده است حال خوشم هنگام رقص ارغنون 

شعله ها  را می فزاید تا به سر حد جنون

 

می نگویم رمز و راز رقص و بزم سوختن 

گر تو دردت درد من باشد بدانی این سخن

 

                 زمستان ۱۴۰۱ 

شوق وصال

 

در کنج این ویرانه ام ،حالی نمی پرسی چرا؟

شد بیت الاحزان خانه ام ،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

با غمزه کارم ساختی،بر جان شرر انداختی

زین غمزه ها دیوانه ام ،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

مست شرابت کردی و آواره ی هر کوه و دشت 

 اکنون که در میخانه ام،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

نِشتر به جانم می زنی، رسوای شهرم میکنی

وصل ات شده افسانه ام ، حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

 عمری به جورت ساختم ،شور وجوانی باختم 

در گوشه ی غمخانه ام ،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

آن وعده های بیشمار، شوق وصال در کوی یار 

در حسرت پیمانه ام،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

در انتظارت تا سحر، چشمان خیره سوی در 

روشن نشد کاشانه ام،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

دیگر هلاک است قلبِ من، از رنجِ غربت در وطن

ای جان و ای جانانه ام،حالی نمی پرسی چرا ؟

 

حشمت الله محمدی (بی همراز)

شب جمعه چهارم بهمن ماه ۱۴۰۳

همدان- بیمارستان قلب فرشچیان