می روم از جمع تان ای مردمان تا بگیرم اندکی آرام جان
آن چه از جمع و جماعت یافتم جملگی بودند آزار روان
هرکه از تن ها برید و دور شد یافت راهی نو به سوی آسمان
آفت جانم هیاهوی شماست کاش در تنها بگیرم آشیان
آنچنان از جمع تان عاجز شدم می گریزم سوی کینی باوه خان1
نام هر کس طرح شد در اجتماع سیل غیبت سوی او گردد روان
گر جماعت مظهر یداله است پس چرا مسخ اش نمودیم این سان؟
ای بسا انسان که از جمع شما کنج عزلت را گزید، باشد امان
جمع انسان ها جمیع رحمت است گر صفا و مهر، باشد، رسم شان
حشمتالله محمدی (بی همراز ) شهریور ۱۴۰۲ 1.نام باغی در دامنه های کوه امروله
18:57 1405/1/23 | حشمت الله محمدی 0 0 پسند شبی بر درگه خالق بساط شکوه گستردم
همه راز نهانی را برایش جلوه گر کردم
بگفتم از جدایی ها از آن افغان عاشق کش
همان دردی که عاشق را جدا سازد ز خوابی خوش
بگفتم از دورویی ها و ز آنانی که صدرنگند
بظاهر یار غارند و بباطن در پی جنگ اند
بگفتم از ملامت گر، زبانی که بیآزارد
بکارد تخم بدبینی، مصیبت ها به بار آرد
بگفتم از قساوت ها، کسانی که شکستند دل
ز نفرین شکسته دل، شدند در این جهان غافل.
بگفتم از فریبایان از آنان که دغل بازند
همان گندم نمایانی که جو را به تو اندازند
بگفتم بیوفایان را که آنی عهد می بندند
و در وقت ادای عهد، به ریش خلق می خندند
بگفتم ناسپاسان را که بر یک سفره بنشستند
نمک را خورده و آخر، نمکدان نیز بشکستند
بگفتم زین پلشتی ها که از مخلوق می بیند
بجای کیفر و حدّت، چرا لبخند می چیند؟
بگفتا شکوه کوته کن، ز جمعی که در این سودا
گرفتند ارزنی دنیا و بنهادند وصال ما
ح. م (بی همراز )
تابستان ۱۴۰۲
18:49 1405/1/23 | حشمت الله محمدی 0 0 پسند