بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

بی همراز / دفتر شعر حشمت الله محمدی

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان -- این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

حیرانی

چه کردی با دلم ساقی که خود از خود گریزانم

نه می بخشم  خودم را و نه از بی خود پشیمانم

 

گهی سودای می دارم، گهی ساقی بیازارم

میان خوردن و روزه، اسیر دست شیطانم

 

دمی از حق کنم تمکین، گهی ناحق شود آئین

کدامین ره مرا تضمین، خودم زین کار حیرانم

 

شبی با زاهدان شد طی، شبی با مطربان و می

ز دست خُلق گونه گون، پریشان پریشانم 

 

کنم همت که خود باشم، خودی ناب و بدون رنگ 

ولی از جمع آدم ها ، پذیرم رنگ و لغزانم

 

من از این غیر خود بودن، نباشم لحظه ای راضی 

پسند روزگار است و از این رسمش گریزانم 

 

گهی با صدق و یکرنگی بسوی غیر دست آرم 

ولی از زخم جا مانده به روی دست، نالانم

 

خوشا روزی صفا و صدق بگردد شهره ی بازار 

چو صبرم نیست تا آن روز، به فکر خط پایانم

سفر

آمد به پایان این سفر، در حیرتِ اهلِ  نظر

گویا به غفلت طی شده، این راهِ پر خوف و خطر

 

امواجِ دریا رام شد، زورق به ساحل تکیه زد 

این انتهای قصه و آغاز یک راه دگر 

 

گفتی منم ،پیل افکنم، نقصان نبینی بر تنم 

بنگر چنان درمانده‌ای، بر مور نتوانی اثر! 

 

آغاز این ره گریه بود، پایان کارش نیز هم 

در محبسی پر از عذاب، سودت چه باشد جزضرر؟

 

محکومِ دستِ سرنوشت، مصلوبِ تعیینِ سرشت 

در آمدن و از رفتنت،  بی اختیاری ای بشر!

 

شوقش ندانستم چه بود؟ فخرش ندانستم کجا؟

وقتی به جایی می رسی ،که از قالب خود بی‌خبر 

 

مستقبلین خندان و شاد، در بدرقه نالان و زار

ما اشرفِ خلقش بُدیم ،دردا به حالِ آن دگر ..

خطای دل

ز دیدارش پریشان شد دل من

به تیر غمزه ویران شد دل من

 

نگاه اوّلم از بُن خطا بود

چرا این‌گونه لرزان شد دل من؟

 

نمود آسان شروع عاشقی ها

عجب دردش فراوان شد دل من

 

حبیبم نکته های نغز می گفت

نگاهش پر ز کتمان شد دل من

 

مسیر عاشقی پر از سراب است

بحق، تردید باران شد دل من

 

بسی فرهادها ناکام گشتند

 چو شیرین نابسامان شد دل من

 

چراغ راه من کم سوتر از قبل

پی اش افتان و خیزان شد دل من

 

شدم سرگشته و آواره ی شهر

به درد عشق نالان شد دل من 

 

بگفتند ره پر از خوف و هراس است

ندانستم هراسان شد دل من

 

بهار خرم و بلبل غزلخوان

درونش بیت الاحزان شد دل من

 

حرامم باد بپویم وادی عشق

ز کردارش پشیمان شد دل من 

غفلت

 

به دیدار آمدی ای دوست ولی من را نمی بینی

تو برپایی و من خفته،چه ترکیب اسفگینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

چه ایامی که بر در بود چشمم تا رخت بیند

ولی، گفتی تحمل کن،برای وقت شیرینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

بسی شوق بیان دارم که با تو درد دل گویم

ولی آنگه شده مقدور که رویم را  نمی بینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

ترا پیغامها دادم برای وعده ی دیدار

نکردی اعتنا، اکنون، مرا درخاک می بینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

بسی روز و شبان مهلت برای دیدن هم بود

ولی محبوس گردیدیم در گرداب خودبینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

جهان یکسر پدید آمدبرای بهره ی انسان

چرا پس حاصل ماشد مرارت ها و  غمگینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

ندانستیم که چون باشیم دراین گردونه ی کوتاه

پذیرفتیم آن رسمی، نه عقلی بود نه آئینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

کنون بارپشیمانی کسی از دوش ما نگرفت

تقاص غلفتی دادیم که حسرت آخرش چینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

به لب تسبیح هم گفتیم ودردل نفرت اندُختیم

از این جمله پلشتی ها ببستیم بارسنگینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

ز ردّ غیبت و تهمت، می‌آوردیم صدبرهان

ولی بر باد می دادیم شرف از یار دیرینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

چه کردیم با خود و با آن همه لطف خداوندی

دریغ از ذره ای فکرت بر این سودای مغبونی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

گذشت آن مغتنم فرصت، برای بزم و همراهی

 بسان آب زیبایی که رفت از جوی رنگینی

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

اول زمستان ۱۴۰۰

برای باغم

جلوه ای از لطفِ یار است، باغ کینی باوه خان۱

گلشنش عاری ز خار است، باغ کینی باوه خان

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

چون خیال آشفته می‌گردد ز بازیهای دهر 

مأمنی بی اضطرار است، باغ کینی باوه خان 

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

گاه می آید ز هر سو  تیرهای غم به دل

از وجودت غمگسار است، باغ کینی باوه خان

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

در هیاهوی زمانه، غرق در ماشین و دود

آسمانش بی غبار است ،باغ کینی باوه خان

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

می شوی دلتنگ از تنهایی و شهر غریب

جمع یاران را قرار است ،باغ کینی باوه خان

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

شهرِ من۲ در حسرتِ آبی گوارا ،تشنه است 

بهره مند از چشمه سار است، باغ کینی باوه خان

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

می کشانَد سویِ خود، هر هفته و هرماه و سال

گوئیا بهرم نگار است، باغ کینی باوه خان 

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

زانکه شبهای فراوان ،می شنید اسرار من 

خود رفیقی راز داراست، باغ کینی باوه خان 

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

کی توان دل کند ،روزی، زین فضای پر زمهر ؟

بس صفایش بی شمار است، باغ کینی باوه خان 

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

یا رب این جایِ امید از من، جدا ،هرگز مخواه !

هجر او بس ناگوار است ،باغ کینی باوه خان 

 

۱. برای عزیزانی که آشنایی ندارند عرض می کنم ، کینی باوه خان که به زبان فارسی یعنی چشمه ی باباخان ،نام منطقه ای از دامنه کوه امروله است.

۲.همدان

 

حشمت الله محمدی (بی همراز)

شهریور ۱۴۰۴

برق نگاه

به تیر غمزه ای دل را ربودی

رهی بی بازگشت برمن گشودی

💖💖💖💖💖💖💖

بُدم مشغول افکار و دل خويش 

که ناگه بیتی از عشقت سرودی 

💖💖💖💖💖💖💖

من دیوانه هم مسحور آن بیت

زدم فریادی و دادم شنودی 

💖💖💖💖💖💖💖

حذر کردم که مجنونت نگردم

ولی با عشوه ات صیدم نمودی

💖💖💖💖💖💖💖

چو مجنون در پی ات منزل به منزل 

ندادی مهلتی، بهر غنودی

💖💖💖💖💖💖💖

دلم می رفت تا گردد اسیرت 

بهشت آرزوهایم تو بودی 

💖💖💖💖💖💖💖

شدم انگشت نمای عامه و خاص

ندانستم که با من در عنودی

💖💖💖💖💖💖💖

اگر با من نبودت میل و رغبت 

چرا پس دلبری هایم ستودی

💖💖💖💖💖💖💖

گذشت عمری و وصلت را ندیدم

چرا بر عهد خود، مانا نبودی؟ 

💖💖💖💖💖💖💖

اگر چه رفتی از دستم، نگارا

فرستم بر تو همواره درودی  

💖💖💖💖💖💖💖

خرداد1402

ناسپاسی

منم آن عبد شرمنده که از درگاه لطف حق

گرفته حاجت خود را ، به دیگر بام پیوستم

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

چو دل بستم به غیر او ،شدم بازیچه ی اغیار

رها کی می توان گشتن، ز دامی که تنیدستم؟

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

بدون درک  اُدعونی ،هوای اَستَجِب کردم

تو بر وصلم رضا دادی،چرا آن رشته بگسستم ؟

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

به وسواس بداندیشان دل و دین را ز کف دادم

برای رستن از این غم ،به لطف یار دل بستم

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

قراری داشتم با تو که زین پس بنده ات باشم

تو بر عهدت وفاداری و من پیمان شکن هستم

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

اگر این ناسپاسی ها به اغماضت نشد مشمول

برای بار رسوایی ،چه کاری آید از دستم؟

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

به جبران مددهایت، ندارم توشه و طاقت

به امید خطا پوشی ،به راهت بست بنشستم

🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋🎋

ندانستم کجاهستم؟کجا رفته دل مستم؟

بحبل الله زدم دستی و زین بیهودگی جستم

 

حشمت الله محمدی (بی همراز)

دیماه۱۴۰۲

 

شوق وصال

در کنج این ویرانه ام ،حالی نمی پرسی چرا؟

شد بیت الاحزان خانه ام ،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

با غمزه کارم ساختی،بر جان شرر انداختی

زین غمزه ها دیوانه ام ،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

مست شرابت کردی و آواره ی هر کوه و دشت 

 اکنون که در میخانه ام،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

نِشتر به جانم می زنی، رسوای شهرم میکنی

وصل ات شده افسانه ام ، حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

 عمری به جورت ساختم ،شور وجوانی باختم 

در گوشه ی غمخانه ام ،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

آن وعده های بیشمار، شوق وصال در کوی یار 

در حسرت پیمانه ام،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

در انتظارت تا سحر، چشمان خیره سوی در 

روشن نشد کاشانه ام،حالی نمی پرسی چرا ؟

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

دیگر هلاک است قلبِ من، از رنجِ غربت در وطن

ای جان و ای جانانه ام،حالی نمی پرسی چرا ؟

حشمت الله محمدی (بی همراز)

شب جمعه چهارم بهمن ماه ۱۴۰۳

همدان- بیمارستان قلب فرشچیان 

دریاب مرا

 بُگذر زِ  اما و اگر ،حال دلم را شاد کن!

می سوزم از هجران ،بیا، ز ین یاد رفته،یاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

ترسم به بالینم رسی، آنگه که از جان فارغم

ویرانه ی دل را دمی،با مَقدَمت ،آباد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

رسم جوانمردی کجا ، دلداده ای را سوختن؟

بر آتشم  آبی فشان، عشقی ز نو بنیاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

یک ره، شبیخونی بزن ،بر قلعه ی زندان تن

در این قفس پوسیده ام، جان را ز تن آزاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

خواهم پرستارم شوی، آنگه که از درد عاجزم

آنی به بالینم رِس و ، روح حزینم شاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

دانی گرفتارت شده ،این قلب سودا دیده ام؟

صحرای تَفتانِ دلم ،پُر از گُل و شمشاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

این لحظه ی آخر مخواه، بی تو جهان بدرود گفت

در کلبه ی خاموش من ،بانگ جَرَس فریاد کن!

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

حشمت الله محمدی ( بی همراز)

زمستان ۱۴۰۳-همدان

پدر

پدر آیینه ی جور زمان است
پدر محنت نصیبِ بی نشان است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
نبینی لحظه ای آسوده او را
که هر آن، در پَیِ کاری ، دوان است 
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
پدر باشد دگر خوفی نداری 
برای خانه اش چون پاسبان است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
درختی که به پایش می نشستی
قدِ رعنایِ او دیگر کمان است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
نگاهش پر زمعنا و زبان قفل
بسی ناگفته ها در دل نهان است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
به هر چینی که اندر چهره بینی
ردی از رنج ها بر تو عیان است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
همه یادش کنند در سختی و غم
ولی خود در بلا ، بی بازوان است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
بخواهد از پدر هر کس متاعی
مگر بر گنج قارون حکمران است؟
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
به غمخواری برایش همدمی نیست
خودش ،غمخوار هر خرد و کلان است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
تصور میکنی با تو همی هست
به ناگه آن بهار، یک‌جا خزان است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
ندانی قدر او چون در کنار است
غیابش پَی بَری، دُرّی گران است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
نباشد واژه ای ، کو را ستاید
پدر، بالاترین فخرٕ جهان است
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
نما تکریمِ او تا فرصتت هست
که آن گُل مدتی، در بوستان است 
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
حشمت الله محمدی ( بی همراز)

کیش و مات

من و اشک و فراق و آه و بیداد

من و صد آرزوی رفته بر باد

🌸🌸🌸🌸🌸

من و سوز و گداز و درد جانکاه

من و بغض فرو خورده ز غمها

🌸🌸🌸🌸🌸

من و حسرت به دل ، ازکامیابی

من و بی همدمی ،بی سرپناهی

🌸🌸🌸🌸🌸

من و یک عالمه راز نهفته

من و اسرار دل باکس نگفته

🌸🌸🌸🌸🌸

من و دردی،گلو ای،استخوانی

من و حیران ز هر جایی،مکانی

🌸🌸🌸🌸🌸

 من و صد راه نابرده به پایان

من و عمری نهاده روی پیمان

🌸🌸🌸🌸🌸

من و عشقی ندیده روی فرجام

من و رسوایی و تشت و لب بام

🌸🌸🌸🌸🌸

من و بیداری و یلدای هر شب

من و غوغای دل با ذکر یارب!

🌸🌸🌸🌸🌸

من و جمعی که حرفم را نفهمید

من و دنیا که از دردم نپرسید

🌸🌸🌸🌸🌸

من و فریادهای حبس در دل

من و صدها امید رفته درگل

🌸🌸🌸🌸🌸

من و مهر و وفا و لطف بسیار

من و ادراک پاسخ با سر خار

🌸🌸🌸🌸🌸

من و رسم رفاقت پیشه کردن

من و در راستی اندیشه کردن

🌸🌸🌸🌸🌸

من و دستی که کس آنرا نیفشرد

من و قلبی ز نادانان شده خورد

🌸🌸🌸🌸🌸

من و غوغای دل،یک داغ دیرین

من و پایان خط، با آه سنگین

🌸🌸🌸🌸🌸

من و بالی که  بر او تیر بستند

من و نالیلیان،جامش شکستند

🌸🌸🌸🌸🌸

من و بار جفا بنهاده بر پشت

من و نامردمان خنجرزن از پشت

🌸🌸🌸🌸🌸

من و آنان که خوابم را ربودند

من و جمعی که غمنامه سرودند

🌸🌸🌸🌸🌸

من و دردی که او را نیست پایان

من و زخمی که او را نیست درمان

🌸🌸🌸🌸🌸

من وتنهایی و تنها من و دل

من و عمری کز او نابرده حاصل

🌸🌸🌸🌸🌸

من و فکر مشوش گاه وبیگاه

من و کابوس های تا سحرگاه

🌸🌸🌸🌸🌸

من وغربت ،درون خانه ی خویش

من وپایان خط،ماتی پس از کیش

 

حشمت الله محمدی (بی همراز)

 

انتظار

ساقی بده شرابی از جام میگساران 

تا از دلم براند غم های روزگاران 

فصل خزان عمرم وقتی رسیده از ره 

 حظّی نبرده ام از ایام نوبهاران 

کس مبتلا نگردد دردی که من کشیدم

گرخصم دون باشد یا از ردیف یاران

ماتم گرفته کنعان در ماجرای یوسف 

سعیی نشان ندادند آن عافیت تباران

نایی دگر نمانده تا یک غزل بخوانم 

صحرای خشک قلبم در انتظار باران 

آبی که رد شد از سر ،اندازه را چه فرق است ؟

بر دوش من گذارید غم‌های غمگساران

 

هرکس مراد خود را روزی گرفت ز ساقی

تنها منم که مانده در خیل سوگواران 

حشمت الله محمدی ( بی همراز)

شیون خاموش

«من کفن کردم دلم را بارها

مرده ام در فصل کوچ سارها»

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

شوق حلّاجم  به سر افتاده است 

می برند سرها به روی دارها

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

روی زخم سینه‌ام غلتیده‌ام 

شیونم را برده‌ام در غارها 

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

کاش باغم را نمی‌زد این نبوغ

 کاش پرپر می‌شدم در خارها

 🍂🍂🍂🍂🍂🍂

زخمی‌ام اما دلم خونخواه نیست

جان به لب گشتم از این پندارها

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

شکوه ها دارم ز جور روزگار 

بس فزودش بار روی بارها 

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

از گزند نیش و‌کین مردمان 

می‌گریزم در پناه مارها 

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

اشتیاقی نیست بر تطویل عمر

کی به سر آید زمان کارها؟

حشمت الله محمدی ( بی همراز)

مستانه

دردم از یارست و از اغیار نیست

 هیچ گُل را بی‌نصیب از خار نیست 

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

ماه من گشتی، بمان بر بام من !

غیر کویت ،آشیان ،انگار نیست 

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

کی توان این عشق را در بند کرد ؟

مرغ زیرک را ،قفس، تیمار نیست

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

گر دهی فرمان که سر را وا نهم

 شوقِ سربازی، مرا ،انکار نیست

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

زندگی یابم از این سر باختن

 طایر قُدسی، پیِ مُردار نیست

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

جان فدای عشق جانان می کنم 

زین طریقت، هیچ کاری عار نیست 

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

نور حق جویم که گردم غرق نور

بی‌رُخت، این کلبه را انوار نیست

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

قِبلِه ام هرگز نمی گردد دو تا

 قلب عاشق، با تکثّر کار نیست 

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

بندگی در مکتب ما سروریست 

این شرافت را کسی، بیزار نیست

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

داغ هجران، گر تو را سوزی نداشت 

مرد باید ،جای دون و خوار نیست

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

پاک کن دل را به شوق وصل یار! 

 هرزگان را رخصت دیدار نیست 

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

مست شو! مستانه زی! مستانه میر!

در حریم جان،کسی هُشیار نیست

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

حشمت الله محمدی ( بی همراز)

پرواز در اوج

کی رسد زین قفسِ تنگِ تن آزاد شوم 

طَیَرانی زده و از ته دل شاد شوم

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

بروم تا سرِ قاف و بزنم چنگ و رباب

 بر سرِ جورِ زمان یک تنه فریاد شوم 

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

شِکنم قاعده ی عرفی و مقیاس ادب

 گذرم از منیت، بار دگر زاد شوم

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

اهل دل را خبر از باد بهاران بدهم 

بهر افسرده دلان، نغمه ی آباد شوم

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

بنشینم به سر شاخه ی آن سرو بلند

چوقفس شکستگان خُرّم وهیراد شوم

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

بزدایم ز دل غمزدگان ظلمت و غم

سوی بیدادگران بارقه ی داد شوم

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

پرکشم در پی دلدار و روم تا بر دوست

 در گلستان جهان، همدم شمشاد شوم

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

بیستون را بشکافم ز پی چشمه ی جان  

در پی وصل تو هم پیشه ی فرهاد شوم

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

 این نه رویاونه خواب، اوج شعور وحَضَر است 

گر از این تن گذرم یکسره آزاد شوم

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

حشمت الله محمدی ( بی همراز) همدان ،زمستان ۱۴۰۲

داغ شیرین

در ظلمتی افتاده ام ،می جویم آن مهتاب را !

 چون من نداند هیچکس، قدر هوای ناب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

پابند مهرش بوده‌ام و از داغ عشقش سوده‌ام

 مشتاق اهدای تنم ، ِبستان ز من این قاب را!

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

دور جهان را گشته‌ام، آمال‌ها را هشته ام 

چشمان رنجیده دلان، کی می‌پذیرد خواب را؟

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

در این بیابان بلا ،حکمت چه باشد این جفا؟

ای مهربان از رحمتت، بگشای دیگر باب را!

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

اندر میان موج‌ها از قعرها تا اوج‌ها

 نوحی بباید تا کِشد، این رفته در غرقاب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

مشتاق دیدار توام ،هر سو ببارد درد و غم  

چون می‌توان ناکام کرد، یک عاشق بی‌تاب را؟

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

از ماه رویان باختیم ،وز چهره‌شان بت ساختیم 

بر حال این تشنه لبان، دعوت کنید میراب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

هر دم که گردم هوشیار ،از زخم‌های روزگار 

بینی به جای اشک‌ها، بارانی از خوناب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

هرجا به دنبالم کشید، بر قامتم پیله تنید

 آخر نکرد مهمان خود ،یک میوه ی خوشاب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

دیگر گذشت وقت صیام،از ماه نو آمد پیام

ای ساقی بگرفته جام ،برکش شراب ناب را

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴

از بس که طنٌازی کند ، با روح من بازی کند

 ترسم رباید از کفم  هم دین و هم محراب را

حشمت الله محمدی ( بی همراز)

نی نوا

نی بزن مطرب مرا جز تو نباشد همدمی 

شایدم امشب براین زخمم گذاری مرهمی 

 

نی بزن مطرب دلم آکنده ی درد و غم است 

گوئیا بر حال زارم، عالمی در ماتم است 

 

نی بزن مطرب نوایت بوی هجران می دهد 

این نسیم الرحیل از کوی جانان می دمد

 

نی بزن مطرب که شرح حال من ناگفتنی است

نی بزن کاین آتش دل، بارها افرُختنی است 

 

مطربا بنواز نی را، امشبی با ما بساز

در بساط غمگساران، طول شب باشد دراز

 

نی بزن مطرب نوایت با دلم هم ساز شد 

تا رسید آوای سازت، عقده هایم باز شد

 

نی بزن مطرب مرا در این جهان غمخوار نیست 

در دیار غربت و غم، کس مرا همیار نیست 

 

مطربا بگذشت عمر و یادی از من، کس نکرد

با قدومت دیگر اکنون، کلبه ی من نیست سرد

 

مطربا با ساز تو صد خاطره آمد به یاد 

زان زمانهای قشنگ، از من هزاران یاد باد 

 

مطربا با نی نوایت بزم مان شاهانه است 

تا قیامت این نوا را لحظه ای ندْهم ز دست 

 

حشمت الله محمدی (بی همراز)

زنده باد مرگ

چه زیبا و گوارا هستی ای مرگ

تو گنجی پر ز معنا هستی ای مرگ

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

برای ناامیدان  مژده بخشی

نسیم روح افزا هستی ای مرگ

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

کسی آگه نی  از وقت و مکانت

عجب گنگ و معمًا هستی ای مرگ

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

بیا دورت بگردم، پس کجایی؟

که پایان بخشِ غم ها هستی ای مرگ

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

دلم خون کردی از بی اعتنایی!

تو هم با دشمن ما هستی ای مرگ ؟!

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

برای مَحبَسان در کُنجِ دنیا 

کلیدِ قفل درها ،هستی ای مرگ 

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

به انکارت شکستند قلب ها را

شفابخش دلِ ما هستی ای مرگ 

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

شنیدم کُلُّ نفسْ، ذائقَّةُ الموت

تو شیرین کامیِ ما هستی ای مرگ

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

چه غم، وقتی تو هستی در کنارم؟

به واقع ، یار مانا هستی ای مرگ

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

چگونه قدرِ تو در واژه آرم؟

که معنا بخش دنیاهستی ای مرگ

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

حشمت الله محمدی ( بی همراز) 

ساز زمانه

اززمانه باز پرسید با من اش چون تا نمود ؟

یا کدامین جور خود را بر من استثنا نمود ؟

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

درب باغ سبز خود را لحظه ای بنمود باز

در نهایت دشت حسرت‌ها به رویم وا نمود

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

می کشانْد هردم مرا دنبال وصل چشمه ای

آخرالامر کوزه ای خالی به من اهدا نمود

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

من به دنبال بهار آرزوهایی دراز 

او خزان زرد پاییزی نصیب ما نمود

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

بوستان کودکی هایم نکردم جمله سَیر

ناگهان فصل شتای پیری ام احیا نمود

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

مزًه ی عیش و جوانی حس نشد در کام من

قامتم را  زیر بار رنج هایش تا نمود

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

هر چه پرسان تر شدم از ماجرای خشم او

پاسخی سر به هواتر را نثار ما نمود

🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

او برای همرهی  از من ملازم تر  نیافت 

حیف ساز ناموافق را رفیق ما نمود

حشمت الله محمدی (بی همراز)

بیقرار

 

گریزان وهراسانی،چرا این‌گونه حیرانی؟

هدف را در چه می‌بینی؟ که این گونه شتابانی

 

بیا لختی تٱمل کن! به رفتارت تعقٓل کن!

نمی خواهی فرودآیی از این مرکب که تازانی؟

 

نیاکان را نگاهی کن! جهان را در نوردیدند

 چه حاصل بود آنان را به جز مشتی پشیمانی؟

 

عجولان با طمع ورزی ز خوانِ داده بگذشتند

قناعت چون ز کف دادی، تو از خیل حریصانی

 

                                   گر آرامش رفیقت نیست چه سود از گنجِ روی گنج                                   شود روزی نصیبِ غیر، تو هم چون یک نگهبانی

 

 بیا با خود رفاقت کن ،به داده شکرِخالق کن

 پناهت چتر حق باشد، چه غم از سیل و طوفانی؟

 

نشاید حال تو گردد به حالی احسن اما گر

ولع در نفس سرکش با ورع همراه گردانی

 

 شنیدی لاتَخَف را ، پس دل و جانت بدو بسپار

 چو دل دادی به تقدیرش، به لا تَحزَن، تو شایانی